حکومتی!

اگر قرار است دولتی باشم،
انگلیس را انتخاب می کنم!
محمدحسین نعمتی

اگر قرار است دولتی باشم،
انگلیس را انتخاب می کنم!
محمدحسین نعمتی

معنا ندارد که یک اقلیتی بخواهد تحمیل کند به یک اکثریتی؛ این خلاف دموکراسی است که شما به او عقیده دارید و خلاف آزادی است. خلاف همه انسانیت است که بخواهند یک عده معدودی -که اقلیت هستند- تحمیل کنند بر یک عدخ [بیشتر]. این همان است که زمان رضاخان هم بود که یک عده معدودی بودند و باسرنیزه تحمیل می کردند به ملت یک چیزهایی را.
حال سرنیزه تبدیل شده به نطق و تبدیل شده به قلم و تبدیل شده است به توطئه و اینها. و اینطوری بخواهند که به مردم اغفال کنند، تحمیل کنند، این صحیح نیست.
صحیفه امام، جلد 10، ص 322
برای علی معلم دامغانی که این روزها از "اهالی ادب!" و مدعیان "برخورد غیر سیاسی با هنرمند" ناسزا می شنود و لب می گزد:

شاعر از رجعت ستاره بگو
پیش از این گفته ای، دوباره بگو
از سکوت تو مرگ می زاید
چه نشستی به استخاره؟ بگو
خواب این خیل را پریشان کن
باز از تیغ و برگ و باره بگو
نعره ای...هان، سکوت را بشکن
ناگزیریم، راه چاره بگو
شب غیبت به سر نمی آید
حرفی از رجعت ستاره بگو
به صراحت نمی توانی اگر
به کنایت، به استعاره بگو
باده مولوی است در جامت
مثنوی را به چارپاره بگو:
می شناسی رسم روزگارمونو
هرجوری رسم روزگاره بگو
شعر از: امید مهدی نژاد

انسان بیش از هرچیز خودش را می خواهد. تا عشق بزرگتری در او ننشیند، تا نزدیک تر از خودش به خودش را نبیند، نمی تواند از خودش بگذرد . جانش را بدهد.
البته می توان با تلقین ها و شعارها، افرادی را تحریک کرد و به راه انداخت و به پیشباز مرگ فرستاد. حتی سربازان آلمان نازی با کمربند باروت روی ریل های قطار دشمن می خوابیدند و واگن های تسلیحات او را به هوا می فرستادند! اینها سربازانی بودند که نه بخاطر آزادی و عدالت بلکه بخاطر تبلیغات نژادپرستی و شعارهای گرم، به جوش آمده بودند و جان خود را به روی دست گرفته بودند.
آنها که نمی خواهند از دیگران پل بسازند، بلکه می خواهند هرکس با مرگش برای خودش نردبانی بسازد، و از مرگش بهره ای بردارد و در مرگش ادامه بیابد؛ این ها بادی با شناخت ها و عشق های بزرگتری افراد خود را همراه کنند و با این دید آنها را بسازند. در این سطح، آنها که می بینند در این چندساله پالایشگاه کثافت بوده اند و آخرسر هم طعمه خاک؛ به خود می آیند که از خود بهره بگیرند و خویشتن را در راهی بگذارند که مرگش، زندگی است و فنایش، بقا و نیستی اش، آغاز هستی ها...
عین-صاد
دکتر ابراهيم فياض دانش آموخته حوزه و دانشگاه است .دروس حوزوي را در قم تا خارج و کارشناسي جامعه شناسي و ارشد مردم شناسي را در دانشگاه تهران تمام کرده است .براي دکتري رشته فرهنگ و ارتباطات دانشگاه امام صادق(ع) را انتخاب کرد و در سال ١٣٨١ با نوشتن رساله اي در زمينه توليد و تبادل معني فارغ التحصيل شد. متن زیر برگرفته از هفته نامه پنجره می باشد:

سخن از عقلانيت و نقش آن در پايهريزي و پيشرفت تمدنها و بررسي اجمالي تفاوت بنيادين آن ميان تمدن اسلامي و غربي است. ما ميدانيم كه بدون عقلانيت، پيشرفت حاصل نميشود و هميشه در پيشرفت بايد به دنبال يك نوع عقلانيت باشيم. در ريشهيابي پيشرفت غربي با نوعي عقلانيت مواجه ميشويم كه ريشه در كليسا دارد. فقط كافي است كمي تأمل كنيم تا آن را بيابيم. متاسفانه در ايران بهدليل روشنفكري كممطالعه و كممايه اين ريشهها كمتر ديده شده است. ولي واقعيت اين است كه عقلانيت غرب از چارچوب دين مسيحيت گرفته شده. مسيحيتي كه معتقد است خدا در عيسي تجلي يافته و مسيح بر روي صليب در محراب كليسا بهنوعي خدايي ميكند. پس كليسا خانه مسيح - بخوانيم خانه خود خدا - ميشود و اصلا كليسا، خودِ دين ميشود. (يك دين سازماني) در حاليكه در اسلام مسجد خود دين نيست. به همينخاطر كليسا در غرب محوريت دارد و عقلانيت غربي هم ريشه در همين كليسا دارد (يك عقلانيت سازماني). امروزه در غرب تمام بحثهاي كلامي، نهضتهاي فكري و مسايل فلسفي همه ريشه در كليسا دارد. تمام پيشرفتهاي بهوجود آمده در دوران رنسانس نشأت گرفته از كليسا بود. در آن دوران آنچه از علوم و فنون و هنرها ايجاد شد - از دانشمندان علوم مختلف تا هنرمندان گوناگون نظير داوينچي و رافائل و ميكلانژ و... - همه با ثروت كليسا و حمايتهاي بيدريغ پاپ صورت ميگرفت. ماكياوليسم در كليساي روم پايهريزي شد. ويكو طراح بحث سير تاريخي بودن بشر يك ايتاليايي بود. بعدا هابس در انگليس نظريه او را پرورش داد و از امانيسم انسانمحور عبور كرد و به حيوانگرايي رسيد. در تئوري هابس انسانها در رقابت با يكديگر همانند گرگ عمل ميكنند. دنياي اكل و ماكول. زندگي گرگ بسيار به انسان شبيه است، او حيواني بهشدت عاطفي و خانوادهگراست، در جمع خانواده زندگي ميكند و براي حفظ آن، حيوان ضعيف را نابود ميكند. تقليل انسان به حيوان، نتيجه اين نوع انسانشناسي زيستي، يك نوع تكاملگرايي زيستي است كه در غرب رواج دارد. تكاملي كه پايهاش همان عقلانيت حيوانمحور و غيرانساني است. آنجا كه داروين بحث تكامل انواع را مطرح ميكند و از دل آن داروينيسم اجتماعي زاده ميشود، اسپنسر هم اصول جامعهشناسي و علوم اجتماعي را عرضه ميكند. اخلاق هم بر همين اساس شكل ميگيرد. همگي بر محور حيوانيت. براين اساس، اغنيا پيروز و ضعفا نابودند! در اين چرخه زيستي غزال علف ميخورد و شير هم غزال را. در عرصه بينالمللي، كشورهاي ضعيف براي بقا مبارزه ميكنند و آمريكا در فكر سلطه جهاني است. پس حيوانگرايي، بنيانيترين مسئله غرب است. پر واضح است قدرت محركهاي كه غرب براي پيشرفت لازم دارد براساس عقلانيت حيواني عمل ميكند كه همانا غريزه است. غريزه جسمي، غريزه جنسي ماركس، غريزه قدرتطلبي (نيچه). پس غريزه است كه اخلاقساز است، اجتماعساز است. كل سيستم در غرب اين است كه مثل حيوان عمل كنيم و تنها محدوديت زماني است كه به غريزه ديگران تجاوز كنيم. در اينجا فراتر از غريزه فكر نميكنيم. هستها بنيان بايدها و بهعبارت ديگر غريزه بنيان اخلاق قرار ميگيرد. هيچگونه اخلاق تجديدي و آرماني و حياتمحور وجود ندارد. اوج عقلانيت غربي فاشيسم است. با هيتلر است كه از تئوري به ساختار ميرسد و مدرنيسم تبديل به مدرنيته ميشود. هيتلر بود كه رايانه و موشك و هواپيماي جت و شكاف اتم و بسياري از پيشرفتها و تحولات را با خود آورد. همانطور كه اگر غريزه حيواني ناپلئون نبود سكولاريزم بهوجود نميآمد و البته اولينبار بهوسيله همين عقلانيت حيواني و غريزي بود كه جنگ جهاني در طول تاريخ بشر بهوجود آمد. بر همين اساس، سعي ميكنند بهمرور زمان قوانين اجتماعي و اخلاقي را بشكنند و بهنفع خود مصادره كنند؛ مثلا همين جنگ كه غيراخلاقي و غيرعقلانيترين مسئله است. در غرب، فيلسوفي را نميشناسيم كه اين نوع عقلانيت را پذيرفته باشد و فتواي جنگ نداده باشد. اوج غريزهگرايي را در پوپر مشاهده ميكنيم. پوپر بهعنوان عامل سازمانهاي جاسوسي زندگي شخصي بهشدت غيراخلاقياي داشته و قويا طرفدار پيشرفت است. عقلانيت او پيشرفتمحور است و به همين خاطر، تكنولوژي را تاييد ميكند و حتي قايل به ساختن طبيعت بهوسيله تكنولوژي ميشود. در اين نوع نگرش - چه در قالب كمونيسم و چه ليبراليسم - خانواده دچار از هم گسيختگي است. بهطور كلي خانواده بر پايه غريزه، مسئلهاي بيمعناست چراكه غريزه متعلق به فرد است؛ پس اجتماع معنايي ندارد. بنابراين عقلانيت غريزهمحور حاكم در غرب بيمعناست. متاسفانه در دوران بعد از جنگ اين نوع عقلانيت غريزهگرا - بعضا توسط افراد روحاني - در ايران رايج شد كه نتيجهاش جز افزايش آمار طلاق و سست شدن بنيان خانواده نبود. پس رشد و پيشرفت با نابودي فقرا بهدست ميآيد. مثل تئوري آمريكا در مورد آفريقا كه مردم از گرسنگي و فقر و بيماري بميرند و آنجا خالي از سكنه شود تا آمريكا بهراحتي از منابع بهرهبرداري كند. اين تفكر تا آنجا پيش ميرود كه هر روز صبح در نيويورك شهرداري بههمراه زبالهها، جنازه افراد را هم جمعآوري كرده و در گورهاي دستهجمعي دفن ميكند - همچنان كه مادر شاه معدوم هم به همين طريق دفن شد – بهعبارتي انسان برابر با زباله! اين معناي واقعي آزادي است. عقلانيت غربي يك نوع عقلانيت تقليلي است؛ تقليل انسان به حيوان. از همين جهت يك عقلانيت كنترلي است. تقليل ميدهد تا انسانها را كنترل كند. پس آمريكا سوژه دنيا و بقيه تحت كنترل او قرار ميگيرند. همه وحشي هستند آمريكا ميرود و آنها را اهلي ميكند! بقيه هم حق توحش پرداخت ميكنند! اگر عقلانيت حيوانمحور نبود چيزي به نام استعمار هم وجود نداشت. در اين عقلانيت حيوانمحور عدالت بيمعناست. چون عدالت معنايي فراتر از حيوانيت دارد و مفهومي انساني است. در نظام غريزهمحور غرب، عدالت جايگاهي ندارد. مانند سعدي در گلستان آنجا كه در بعضي حكايتهاي حيوانمحور به نتايج غيراخلاقي ميرسد.
اما عقلانيت اسلامي كه مبناي اوليهاش توحيد و عدل است، با اين نوع نگرش تفاوت بنيادين دارد. در تفكر اسلامي خدا واحد است پس خدا عادل است. اول توحيد و بلافاصله عدل. اركان: توحيد، نبوت، امامت و عدالت پايههاي آن را تشكيل ميدهد و هم در بعد فردي هم در زمينه اجتماعي در سطح وسيعي به آن پرداخته شده است. در عقلانيت توحيدمحور و عدالتمحور اسلام، معنا مقدم است بر زيست. اين عقلانيت خانوادهمحور است. افراد، بچههايي هستند كه با ازدواج بزرگ شده و به كمال ميرسند. خانواده محلي براي معراج انسان است. در محيطي سرشار از عشق و محبت ميان زن و شوهر، فرزندان بهوجود آمده و رشد ميكنند كه نتيجه عقلانيت عاطفي و معنوي اسلام است. اين عقلانيت زندگيمحور، صلحطلب هم هست. در جنگ زندگيها نابود ميشود. امام حسين(ع) تا آخرين لحظه ميفرمودند راه سوم را ميروم، حتي يك شب مهلت گرفتند براي عبادت كه اين خودش زندگيمحور بود. در فقه ما فقط دفاع وجود دارد كه اين هم زندگيمحور است. پس در عقلانيت ما جان و مال و ناموس مردم از همهچيز مهمتر است. حفظ اين سه ركن بنيادي زندگي؛ محور فقه اسلامي و ايجاد حكومت ديني است.