دکتر ابراهيم فياض دانش آموخته حوزه و دانشگاه است .دروس حوزوي را در قم تا خارج و کارشناسي جامعه شناسي و ارشد مردم شناسي را در دانشگاه تهران تمام کرده است .براي دکتري رشته فرهنگ و ارتباطات دانشگاه امام صادق(ع) را انتخاب کرد و در سال ١٣٨١ با نوشتن رساله اي در زمينه توليد و تبادل معني فارغ التحصيل شد. متن زیر برگرفته از هفته نامه پنجره می باشد:

سخن از عقلانيت و نقش آن در پايه‎ريزي و پيشرفت تمدن‎ها و بررسي اجمالي تفاوت بنيادين آن ميان تمدن اسلامي و غربي است. ما مي‎دانيم كه بدون عقلانيت، پيشرفت حاصل نمي‎شود و هميشه در پيشرفت بايد به دنبال يك نوع عقلانيت باشيم. در ريشه‎يابي پيشرفت غربي با نوعي عقلانيت مواجه مي‎شويم كه ريشه در كليسا دارد. فقط كافي است كمي تأمل كنيم تا آن را بيابيم. متاسفانه در ايران به‎دليل روشنفكري كم‎مطالعه و كم‎مايه اين ريشه‎ها كمتر ديده شده است. ولي واقعيت اين است كه عقلانيت غرب از چارچوب دين مسيحيت گرفته شده. مسيحيتي كه معتقد است خدا در عيسي تجلي يافته و مسيح بر روي صليب در محراب كليسا به‎نوعي خدايي مي‎كند. پس كليسا خانه مسيح - بخوانيم خانه خود خدا - مي‎شود‎‎‎ و اصلا كليسا، خودِ دين مي‎شود. (يك دين سازماني) در حالي‎كه در اسلام مسجد خود دين نيست. به همين‎خاطر كليسا در غرب محوريت دارد و عقلانيت غربي هم ريشه در همين كليسا دارد (‎يك عقلانيت سازماني)‎. امروزه در غرب تمام بحث‎هاي‎ كلامي، نهضت‎هاي‎ فكري و مسايل فلسفي همه ريشه در كليسا دارد. تمام پيشرفت‎هاي به‎وجود آمده در دوران رنسانس نشأت گرفته از كليسا بود. در آن دوران آن‎چه از علوم و فنون و هنرها ايجاد شد - از دانشمندان علوم مختلف تا هنرمندان گوناگون نظير داوينچي و رافائل و ميكلانژ و... - همه با ثروت كليسا و حمايت‎هاي بي‎دريغ پاپ صورت مي‎گرفت. ماكياوليسم در كليساي روم پايه‎ريزي شد. ويكو طراح بحث سير تاريخي بودن بشر يك ايتاليايي بود. بعدا هابس در انگليس نظريه او را پرورش داد و از امانيسم انسان‎محور عبور كرد و به حيوان‎گرايي رسيد. در تئوري هابس انسان‎ها در رقابت با يكديگر همانند گرگ عمل مي‎كنند. دنياي اكل و ماكول. زندگي گرگ بسيار به انسان شبيه است، او حيواني به‎شدت عاطفي و خانواده‎گراست، در جمع خانواده زندگي مي‎كند و براي حفظ آن، حيوان ضعيف را نابود مي‎كند. تقليل انسان به حيوان، نتيجه اين نوع انسان‎شناسي زيستي، يك نوع تكامل‎گرايي زيستي است كه در غرب رواج دارد. تكاملي كه پايه‎اش همان عقلانيت حيوان‎محور و غيرانساني است. آن‎جا كه داروين بحث تكامل انواع را مطرح مي‎كند و از دل آن داروينيسم اجتماعي زاده مي‎شود، اسپنسر هم اصول جامعه‎شناسي و علوم اجتماعي را عرضه مي‎كند. اخلاق هم بر همين اساس شكل مي‎گيرد. همگي بر محور حيوانيت. براين اساس، اغنيا پيروز و ضعفا نابودند! در اين چرخه زيستي غزال علف مي‎خورد و شير هم غزال را. در عرصه بين‎المللي، كشورهاي ضعيف براي بقا مبارزه مي‎كنند و آمريكا در فكر سلطه جهاني است. پس حيوان‎گرايي، بنياني‎ترين مسئله غرب است. پر واضح است قدرت محركه‎اي كه غرب براي پيشرفت لازم دارد براساس عقلانيت حيواني عمل مي‎كند كه همانا غريزه است. غريزه جسمي، غريزه جنسي ماركس، غريزه قدرت‎طلبي (نيچه). پس غريزه است كه اخلاق‎ساز است، اجتماع‎ساز است. كل سيستم در غرب اين است كه مثل حيوان عمل كنيم و تنها محدوديت زماني است كه به غريزه ديگران تجاوز كنيم. در اين‎جا فراتر از غريزه فكر نمي‎كنيم. هست‎ها بنيان بايدها و به‎عبارت ديگر غريزه بنيان اخلاق قرار مي‎گيرد. هيچ‎گونه اخلاق تجديدي و آرماني و حيات‎محور وجود ندارد. اوج عقلانيت غربي فاشيسم است. با هيتلر است كه از تئوري به ساختار مي‎رسد و مدرنيسم تبديل به مدرنيته مي‎شود. هيتلر بود كه رايانه و موشك و هواپيماي جت و شكاف اتم و بسياري از پيشرفت‎ها و تحولات را با خود آورد. همان‎طور كه اگر غريزه حيواني ناپلئون نبود سكولاريزم به‎وجود نمي‎آمد و البته اولين‎بار به‎وسيله همين عقلانيت حيواني و غريزي بود كه جنگ جهاني در طول تاريخ بشر به‎وجود آمد. بر همين اساس، سعي مي‎كنند به‎مرور زمان قوانين اجتماعي و اخلاقي را بشكنند و به‎نفع خود مصادره كنند؛ مثلا همين جنگ كه غيراخلاقي و غيرعقلاني‎ترين مسئله است. در غرب، فيلسوفي را نمي‎شناسيم كه اين نوع عقلانيت را پذيرفته باشد و فتواي جنگ نداده باشد. اوج غريزه‎گرايي را در پوپر مشاهده مي‎كنيم. پوپر به‎عنوان عامل سازمان‎هاي جاسوسي زندگي شخصي به‎شدت غيراخلاقي‎اي داشته و قويا طرفدار پيشرفت است. عقلانيت او پيشرفت‎محور است و به همين خاطر، تكنولوژي را تاييد مي‎كند و حتي قايل به ساختن طبيعت به‎وسيله تكنولوژي مي‎شود. در اين نوع نگرش - چه در قالب كمونيسم و چه ليبراليسم - خانواده دچار از هم گسيختگي است. به‎طور كلي خانواده بر پايه غريزه، مسئله‎اي بي‎معناست چراكه غريزه متعلق به فرد است؛ پس اجتماع معنايي ندارد. بنابراين عقلانيت غريزه‎محور حاكم در غرب بي‎معناست. متاسفانه در دوران بعد از جنگ اين نوع عقلانيت غريزه‎گرا - بعضا توسط افراد روحاني - در ايران رايج شد كه نتيجه‎اش جز افزايش آمار طلاق و سست شدن بنيان خانواده نبود. پس رشد و پيشرفت با نابودي فقرا به‎دست مي‎آيد. مثل تئوري آمريكا در مورد آفريقا كه مردم از گرسنگي و فقر و بيماري بميرند و آن‎جا خالي از سكنه شود تا آمريكا به‎راحتي از منابع بهره‎برداري كند. اين تفكر تا آن‎جا پيش مي‎رود كه هر روز صبح در نيويورك شهرداري به‎همراه زباله‎ها، جنازه افراد را هم جمع‎آوري كرده و در گورهاي دسته‎جمعي دفن مي‎كند - همچنان كه مادر شاه معدوم هم به همين طريق دفن شد – به‎عبارتي انسان برابر با زباله! اين معناي واقعي آزادي است. عقلانيت غربي يك نوع عقلانيت تقليلي است؛ تقليل انسان به حيوان. از همين جهت يك عقلانيت كنترلي است. تقليل مي‎دهد تا انسان‎ها را كنترل كند. پس آمريكا سوژه دنيا و بقيه تحت كنترل او قرار مي‎گيرند. همه وحشي هستند آمريكا مي‎رود و آن‎ها را اهلي مي‎كند! بقيه هم حق توحش پرداخت مي‎كنند! اگر عقلانيت حيوان‎محور نبود چيزي به نام استعمار هم وجود نداشت. در اين عقلانيت حيوان‎محور عدالت بي‎معناست. چون عدالت معنايي فراتر از حيوانيت دارد و‎ مفهومي انساني است. در نظام غريزه‎محور غرب، عدالت جايگاهي ندارد. مانند سعدي در گلستان آن‎جا كه در بعضي حكايت‎هاي حيوان‎محور به نتايج غيراخلاقي مي‎رسد.

اما عقلانيت اسلامي كه مبناي اوليه‎اش توحيد و عدل است، با اين نوع نگرش تفاوت بنيادين دارد. در تفكر اسلامي خدا واحد است پس خدا عادل است. اول توحيد و بلافاصله عدل. اركان: توحيد، نبوت، امامت و عدالت پايه‎هاي آن را تشكيل مي‎دهد و هم در بعد فردي هم در زمينه اجتماعي در سطح وسيعي به آن پرداخته شده است. در عقلانيت توحيد‎محور و عدالت‎محور اسلام، معنا مقدم است بر زيست. اين عقلانيت خانواده‎محور است. افراد، بچه‎هايي هستند كه با ازدواج بزرگ شده و به كمال مي‎رسند. خانواده محلي براي معراج انسان است. در محيطي سرشار از عشق و محبت ميان زن و شوهر، فرزندان به‎وجود آمده و رشد مي‎كنند كه نتيجه عقلانيت عاطفي و معنوي اسلام است. اين عقلانيت زندگي‎محور، صلح‎طلب هم هست. در جنگ زندگي‎ها نابود مي‎شود. امام حسين(ع) تا آخرين لحظه مي‎فرمودند راه سوم را مي‎روم، حتي يك شب مهلت گرفتند براي عبادت كه اين خودش زندگي‎محور بود. در فقه ما فقط دفاع وجود دارد كه اين هم زندگي‎محور است. پس در عقلانيت ما جان و مال و ناموس مردم از همه‎چيز مهمتر است. حفظ اين سه ركن بنيادي زندگي؛ محور فقه اسلامي و ايجاد حكومت ديني است.