انسان بیش از هرچیز خودش را می خواهد. تا عشق بزرگتری در او ننشیند، تا نزدیک تر از خودش به خودش را نبیند، نمی تواند از خودش بگذرد . جانش را بدهد.

البته می توان با تلقین ها و شعارها، افرادی را تحریک کرد و به راه انداخت و به پیشباز مرگ فرستاد. حتی سربازان آلمان نازی با کمربند باروت روی ریل های قطار دشمن می خوابیدند و واگن های تسلیحات او را به هوا می فرستادند! اینها سربازانی بودند که نه بخاطر آزادی و عدالت بلکه بخاطر تبلیغات نژادپرستی و شعارهای گرم، به جوش آمده بودند و جان خود را به روی دست گرفته بودند.

آنها که نمی خواهند از دیگران پل بسازند، بلکه می خواهند هرکس با مرگش برای خودش نردبانی بسازد، و از مرگش بهره ای بردارد و در مرگش ادامه بیابد؛ این ها بادی با شناخت ها و عشق های بزرگتری افراد خود را همراه کنند و با این دید آنها را بسازند. در این سطح، آنها که می بینند در این چندساله پالایشگاه کثافت بوده اند و آخرسر هم طعمه خاک؛ به خود می آیند که از خود بهره بگیرند و خویشتن را در راهی بگذارند که مرگش، زندگی است و فنایش، بقا و نیستی اش، آغاز هستی ها...

عین-صاد